رسول فرستادن شاه موبد نزد ویس
فرستاده شاه موبد نزد ویس آمد . با احترام و مهربانی گفت: شاه برایت پیام فرستاده ، ای زیباروی دلخوش باش و بر سر و رویت مزن !! تو از تقدیر آسمانی نمی توانی بگریزی، با آن مخالفت مکن ، تقدیر اگر بخواهد تو را نصیب من می کند . تلاش بیهوده مکن که از این تصمیم بگریزی پیمان هایی بسته شده ، تو به جز تسلیم شدن و شکیبای چاره ای نداری !! من عاشق تو هستم و برای بردن تو آمده ام ، اگر با من مهربان و دوست باشی و از تو کامیاب شوم ، با تو پیمان می بندم بعد از این یک روح در دو بدن باشیم، به فرمان تو هر چه بخواهی انجام می دهم ، گنج هایم را به تو می سپارم ، زر و زیور و جواهر بر سرت می ریزم ، دل و جانم با آمدنت آرامش می یابد ، تو را بانوی اول شبستانم می کنم تو کامیاب باشی من هم کامیاب و شادمان می شوم . هر آن چه گفتم را می نویسم و امضا می کنم و به پیمانم سوگند می خورم ، تا جان دارم تو را در همه چیز و همه کار با خود برابر می دانم .
جواب دادن ویس رسول شاه را
ویس پیام شاه موبد را دشنام به خود و خانواده اش تلقی کرد و پس از شنیدن پیام ناله و فغان می کرد و بر سر و صورت و سینه ی خود می کوفت ، و بی قراری می کرد ،پیراهن حریرش را نیز پاره کردبه طوری که از گردن تا میانه بدنش برهنه بیرون افتاد ، با خجر بر روی نامه موبد زد و سپس با لبان زیبا و دلفریبش گفت : پیام تو برایم مانند زهر بود ، این خنجر پاسخ پیام توست . بیش از این مرا آزار مده و سخنان بیهوده مگو ، من قصد وقیحانه تو را متوجه شدم اما این را بدان که تو هرگز به من زنده دست نخواهی یافت ، حتی اگر با جادوگری مرا به دست آوری از من کامجویی نمی توانی بکنی . ویروی بلند بالا و زیبا شاه و سرور و بزرگ من است، من همسر و خواهر او هستم من کس دیگری را به همسری نمی پذیرم و از ابراز عشق و مهربانی به دیگران بیزارم ، من به هیچکس دیگر به جز ویرو به چشم همسر نمی نگرم ، حتی اگر همسر او نبودم تو شایسته عشق من نبودی . تو پدرم قارن را که با او پیوند خونی دارم با وضع بدی کشتی !! اکنون این یاوهگویی ها چه معنی می دهد ؟ من چگونه می توانم با تو ازدواج کنم ،این غم و درد تا آخر عمر فراموش نخواهم کرد من از پیوند با ویرو شادم ، شایسته است پیران از ایزد بترسند ، من با سن کم خود از انجام گناه می ترسم چگونه تو با این همه گناه از خدا نمی ترسی !!
من با جامه و جواهر و گنج و ثروت و مال فریب نمی خورم من خود دارایی بسیار دارم ، اگر فریب مال و درایی تو را بخورم شایسته شهبانویی و شاهزادگی و از نژاد پدرم نیستم از سپاهت نمی ترسم و در آرزوی آمدن به بادگاه و کاخ تو نیستم . تو نیز امید پیوند و دسترسی و کامیابی از من را نداشته باش ، مگر تقدیر روزگار روزی مرا در دستان تو قراردهد اما مطمئن باش که از این پیود شادی و کامیابی نخواهی دید ، هنوز همسرم ویرو فرصت کامجویی از مرا نیافته و تن سفید و زیبای مرا ندیده ، ای ساده اندیش ستمگر چگوه خود را ، به دست تو که خانه و خانواده مرا نابود کردی بسپارم ، من از شنیدن نام تو می لرزم ، چگونه می توانم کام تو را بر آورم ، با این کنیه بین ما شادی وجود ندارد ، چگونه می توانی با دشمنت دوستی کنی ؟ جمع محبت و کینه با هم غیر ممکن است ، این پیوند نتیجه و میوه تلخی به بار می آورد ، آیا تا کنون دیده ای کبک همسر باز شکاری شده باشد ؟ مهربانی تو برای من همچون نوشیدن زهر است پندم برای تو تلخ است ، اگر عاقل باشی و بیندیشی این عملکرد تو نتیجه بدی برایت خواهد داشت ! این اخلاق بد تو روز موجب پشیمانیت می گردد که دیگر دیر شده است
برچسبها: بازنویسی, ویس و رامین, فخرالدین اسعد گرگانی, از نظم, به نثر
+ نوشته شده توسط سروش نیا در پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶ و ساعت
۱۱:۳۶ ب.ظ |
برچسب: بازنویسی,داستان,رامین,فخرالدین,گرگانی,
نویسنده: مهتاب یوسفی
تاريخ: جمعه
31 شهريور
1396 ساعت: 1:26