*صعود به ارتفاعات کوروبار*
جمعه ۱۴۰۵/۰۴/۰۲ ساعت ۳:۵۰ مقابل خانه حسین آقا پارک کردم و دقایقی بعد حسین آقا با یک باتوم اضافه از منزل بیرون آمدند.
ماجرای باتوم هم این بود که من به خاطر عجله در جمع آوری لوازم کوهنوردی باتوم هایم را در خانه جا گذاشته بودم و از دو دوست عزیز درخواست کردم چنانچه باتوم اضافه دارند به من بدهند که هر دو رفیق درجه یکم یکی گفت.:
- سلام خوش آمدی به شهر خوبان، چشم باتوم هم دارم.
و آقا رحیم هم گفتند:
درود، روزخوش ، خوش اومدی، نگران نباشید ، باتوم میارم.
که من چون به حسین آقا ابتدا گفته بودم از ایشان باتومشان را گرفتم. به رحیم آقا هم پیام دادم دیگه زحمت نکشید.
آقا حجت هم به محض شنیدن سر و صدای ما با خوشرویی همیشگی به ما پیوست و سر کوچه رفتیم. حسن آقا مطابق معمول زودتر از همه در ایستگاه ایستاده بود. مینی بوس سر موقع آمد. همگی سوار شدیم. بعد به میدان نماز خمام رفتیم. چهار دوست عزیز که سعادت دیدار دو نفر شان را نداشتم و دو نفر شان را خیلی کم داشتم سوار ماشین شدند و به طرف شهر رشت رفتیم. در سه ایستگاه دوستان عزیز جمع مان را مفصل کردند و حدود ساعت پنج به طرف ماسوله رفتیم.
در پانزده کیلومتری جاده فومن به ماسوله، از فومن درختان تنومند در دو طرف جاده بود. مثل این بود که درخت ها دو طرف دست هایشان را درهم گره کرده بودند و تونل سبزی را برای ورود ماشین ها به بهشت ماسوله ساخته بودند. روستاهای چپول، زردبجه و بردکیله در سمت چپ تونل سبز با نامهای با نمک خود بامزگی خاصی به مسیر داده بود.
در مسیر سبز جای جایی با خانه های روستایی و زباله هایشان ، هتل و گردشگران بی خان مان زشت و بد قیافه شده بودند.
در روز جاری به دلیل نیامدن دو نفر از دوستان و وجود صندلی خالی علی آقا راهنمای گروه عقب ماشین نشسته بودند و صندلی کنار راننده خالی بود. فرهاد خان مرد مثبت و یاور علی آقا در تهیه آب و هیزم و چای با کسب اجازه بر جای بزرگان با خوشحالی تکیه زده بود و مبحث شوخی تا ماسوله را فراهم آورده بود.
قبل از ساعت شش پس از عبور از عوارضی شهر و پل های ابتدای شهر کنار پله های آبشار خره بو پیاده شدیم. به گفته دوستان خره به زبان تالشی به معنی مه است. که ظاهراً دلیل نامگذاری این آبشار هم به علت مه زیاد این منطقه بوده است. طبق تابلو راهنما تا آبشاربزرگ خره بو ۵۰ دقیقه راه بود.
گروه ۲۰ دقیقه بعد در دل کوه جلو مکانی که امام زاده هاشم نامیده می شد توقفی کرد تا دوستان آبی بخورند. پس از سوختگیری دوباره به راه افتادیم.
از چند جا که بار قبل آب جاری بود اما این بار خشکیده بود، گذشتیم. به آبشار کوچک اول رسیدیم. دوباره در میان درختان جنگلی، فندق، راش، آلو جنگلی و تمشک به سمت آبشار بلند خره بو که مسیرش در جاهایی باریک و گلی و لغزنده بود رفتیم.
ما هنوز باید سه ساعت دیگر از سطحی شیب دار و لغزنده بالا می رفتیم تا به مقصد می رسیدیم. از رودخانه کم عمق آبشار با پرش گذشتیم و از راهی بسیار سخت بالا رفتیم تا در چند متری آبشار عکس بگیریم.
حدود یکساعت مسیر را ادامه دادیم تا صدای اعتراض فرهاد خان درآمد و از ته صف به علی آقا که صد متر بالاتر و جلوتر بودند، با صدای بلند گفت: شما ساعت سه صبحانه خوردین که گرسنه تون نیست؟... و استاد هم گفتند تا دقایقی دیگه به چشمه آب و منطقه ای تخت خواهیم رسید.
وقتی رسیدیم هر کس زیرانداز و صبحانه اش را بیرون آورد و دوستان به رسم احسان و رفاقت تکه ای از غذایشان را به هم تعارف می کردند. آقا اسماعیل معجونی سفت تر از مربا ترکیبی از خیلی از چیزها مثل فندق و بادام گردو عسل و کنجد و ... را قاشق قاشق به همه دوستان دادند. که حکم دوپینگ داشت. آقای رضا مخلوط عسل با بادام زمینی به ما دادند و آقا رحیم هم گوجه گیلاسی مزرعه شان را تعارف کردند و در نهایت علی آقا چای با طعم رفاقت و صفا را پس از دم کردن بین همه توزیع کردند.
بعد از خوردن صبحانه دوباره راه افتادیم. بعد از دو ساعت و عبور از میان تونل طولانی سبز از بوته های سرخس به ارتفاع بیش از دو متر که زیرشان پر از گزنه بود و پشت دست من الان هم تیغ خار هایش را احساس می کند، گذاشتیم. به یک کلبه چوبی چوپانی بزرگ که از دودکش اتاقش دود بیرون می آمد رسیدیم. چوپان پیری مسیر مان را پرسید گفت شصت سالمه ولی ظاهراً چاخان کرد چون سنش ده بیست سال بیشتر می زد. دوستان با او خوش و بشی کردند و ادامه مسیر دادیم. بیش از دو ساعت دیگر رفتیم تا به محل مناسبی نزدیک چشمه آب برای نشستن رسیدیم. تعدادی از دوستان گفتند :
- به ارتفاعات بالاتر برویم
و تعدادی گفتند:
- کوله پشتی ها رو بگذارین ما اینجا می مانیم چای را دم می کنیم.
تصمیم پذیرفته شد. من هم با کوهپیما ها راهی ییلاقات بالاتر شدم.
بعد مدتی به یک مرتع بزرگ با چندین کلبه چوپان و تعداد زیادی اسب و گاو و گوسفند رسیدیم. چیز عجیب این بود که در ارتفاعی که ما با تمام توان و نفس نفس زدن رفته بودیم خانواده هایی سانتی مانتال، دخترکانی با تاپ و شلوارک و پسرکانی با تتو و گوشواره، زن و شوهر هایی با بچه های قد و نیم قد، حتی کودک های زیر دو سال که تاتی تاتی می کردند آن بالا قدم می زدند و پیک نیک راه انداخته بودند. البته یک موتور تریل هم با چرخش مشغول شخم زدن مراتع با چرخ هایش و صدای نخراشیده موتورش بود.
ما راهمان را به بالا ادامه دادیم.
حدود یکساعت رفتیم تا به صخره های عظیمی برخورد کردیم. مه زیبایی پایین آمده و به کوه زیبایی خاصی داده بود. منظره ای خاص شکرگزاری های آقا اسماعیل بود. من نیابتا در دلم صد ها بار برای دسترسی و دیدن این نعمات زیبا خداوند و سلامتی خود و خانواده و دوستانم شکرگزاری کردم.
پس از آن دوستان در کنار صخره و گلزار بابونه عکس های زیبایی انداختند و بعد با سرعت به دوستان خود که خوش و سرمست کنار آتش و کتری و قوری دراز کشیده بودند. رسیدیم. زیر انداز ها کنار هم پهن شد و باز تعارف ها ابتدا شد. چون در کنار آقا رحیم نشسته بودم مهر و محبت این دوست عزیز بیشتر شامل حالم بود. نگذاشتند لقمه دوم خودم را بخورم. به زور بشقاب باقالی پلو و کله گنجشکی و ترشی فلفل را جلو من گذاشتند و من را در غذای خود شریک کردند.
بعد از خوردن ناهار و چای فرد اعلای علی آقا وسایلمان را جمع کردیم و به به سمت پایین از یک مسیر نوین سرازیر شدیم. مسیر برگشت را با چند نفر از دوستان با سرعت پایین آمدیم بین راه عکس های انداختیم. در مسیر به پیشنهاد من فیلم گرفتن از سکانسی از راه رفتن داش آکل در جنگل توسط آقا اسماعیل بود، که قرار شد بعداً توسط آقا رحیم صداگذاری شود و در اختیار دوستان حاضر در این سکانس قرار گیرد. از سمت مسیر للندیز وارد شهر پر از مسافر ماسوله شدیم. مینی بوس انتهای شهر ایستاده بود. همگی سوار شدیم و به سمت رشت به راه افتادیم.
در شهر فومن با یادآوری آقا قربان و آقا حجت توسط آقا بهزاد بستنی حصیری آنهم از نوع کاله سفارشاری شد. ناگهان سجاد جان بهانه کلوچه فومنی داغ گرفت. دوباره آقا بهزاد دل سجاد جان را نشکست پیاده شد و کلوچه تازه از تنور درآمده داغی را به تعداد خریداری و بازگشت. اگرچه زحمات آقا بهزاد ستودنی بود و خوردن کلوچه گرم پشت بستنی سرد و دو شیرینی خیلی غلیظ پشت سر هم کمی سنگین به نظر می رسید ولی کام دوستان بیش از حد معمول شیرین شد.
ادامه مسیر با آواز های هنرمند و نوازنده چیره دست آقا حجت آن هم بدون همتای هنری غایبش، با ترانه های از منوچهر سخایی و دست زدن دوستان تا شهر ادامه داشت و ترافیک و مسیر طولانی برایمان کوتاه تر از همیشه شد و نفهمیدیم کی به رشت رسیدیم.
دوستان ساکن رشت پیاده شدند و بعد هم من و دوستانم در خمام سر کوچه حسین آقا پیاده شدیم.
بعد از خداحافظی به سراغ ماشینم رفتم و روزی پر از انرژی مثبت را با دوستان در طبیعت اینگونه به اتمام رساندم.
تا باد چنین بادا
برچسب:
نویسنده: مهتاب یوسفی