خرید بک لینک

*صعود به ارتفاعات لیلا کوه، عطا کوه و جنگل تاریک*

جمعه ۱۳ شهریور ساعت ۴:۳۰ ماشینم را جلو منزل حسین آقا پارک کردم. سرم را به چپ برگرداندم. آقا رامین را دیدم در ماشین نشسته اند. از پنجره سلام و علیکی کردیم و چون حسین آقا و آقا حجت مطابق معمول به موقع از خانه بیرون نیامدند، با هم به سر کوچه رفتیم.
حسن آقا نیم‌ساعت بود که سر کوچه ایستاده بودند. پنج دقیقه بعد حسین آقا بدون کوله پشتی و عصا آمدند و گفتند:
- من نمیام
عکس العمل اول ما شاخ درآوردن بود که مدیر برنامه کوهپیمایی انصراف داد ولی بعد با شرحات شان دلم سوخت‌ و متاثر شدم.
ظاهراً بارندگی باعث پر شدن کرت های خشک و آماده درو برنج برنجکاران شده بود و حرکت کامباین را غیر ممکن کرده بود. خوشبختانه محصول ایشان خشک و آماده برداشت شده بود اما خوشه های برنج خوابیده بود و به سختی قابل برداشت بود.
ساعت ۴:۴۰ آقا فرخ با مینی جت ( مینی بوس ) از راه رسید و حسین آقا ضمن عذرخواهی از همه ما را ترک کردند و رفتند.
آخرین نفر آقا اسماعیل سوار شدند که به محض ورود شور و هیجان و شادی را به مینی جت آقا فرخ آوردند. که با سرعت سرسام آور بیست کیلومتر تقریباً نزدیک سرعت صوت ما را از طریق جعفرآباد, خشکبیجار، لشت و نشا به سمت کوچصفهان و بعد به دو کیلومتری لاهیجان روستای شیخانبر می برد.

ساعت ۶:۳۰ مقابل تابلو شیخ زاهد گیلانی مینی جت ما توقف کرد. از آقا فرخ خداحافظی کردیم و با کوله پشتی و عصا خیابان سربالایی تیز شیخ زاهد گیلانی را بالا رفتیم.
از دوستان پرسیدم:
- شیخ زاهد گیلانی کی بوده؟
دوست مان آقا تقی گفتند:
- او پیر و عارف بزرگی از صوفیان (مقارن با تاریخ ۱۲۱۶–۱۳۰۱) و داماد شیخ صفی‌الدین اردبیلی بوده که بعداً به عنوان جانشین معنویش در ۱۳۰۱ تعیین می گردد.
یادم رفت، تشکری کنم از آقا بهرام عزیز که در روز جاری قرار بود نقش راهنمای مسیر کوهپیمایی را در حضور علی آقا راهنمای همیشگیمان اجرا کند. پر انرژی گرم و صمیمی وارد مینی جت شدند. فورا به هر نفر یک بسته بادام زمینی دادند. که واقعاً خوردنش خیلی چسبید. اما به قول آقای مسعود:
همنورد عزیز، سردار و رهنما و کوهنورد علی آقا با اینکه مهمان بودند، باز نتوانستند نسبت به گروه بی تفاوت و بی توجه باشند و بسیار دلسوزانه مشکلات ما ول شدگان و گمشدگان بین عطا کوه و لیلا کوه را با احساس مسئولیت به نحو نیکو سامان دادند.

برگردم به ابتدای مسیر، همانطور که گفتم مسیر در ابتدا با اینکه آسفالت شده بود، شیبی بسیار تند داشت. دو سه کیلومتر رفتیم.
جاده با یک ساختمان دو طبقه مثل هیولایی در دل کوه بن بست شده بود و سمت چپ مسیر مالرو با همان شیب و بسیار صعب العبور آغاز می شد.
تا ساعت هشت صبح در حال حرکت بودیم که علی آقا محل مناسبی را برای خوردن صبحانه انتخاب کردند. اما با اظهار نظر چند نفر از دوستان مبنی بر اینکه به جای بهتری می رسیم. علی آقا مأخوذ به حیا و برای اینکه خود را مهمان می دانستند، پذیرفتند و دوباره ۴۵ دقیقه دیگر راه رفتیم تا به جایی شبیه جای اول رسیدیم و نشستیم. جای خالق عبارت اتراق می کنیم هم خیلی خالی بود و همه یادی از آقا حجت کردند. ظاهراً ایشان تماسی هم با آقا اسماعیل داشت که گوشی آنتن ندادن و ناموفق بود.
اقدامات دوستان و علی آقا برای برپا کردن آتش و دم کردن هنرمندانه چای توسط ایشان ابتدا شد و همگی صبحانه در میان جنگل تاریک خوردیم.
علت نامگذاری جنگل آن است که درختانی بزرگ و تنومند از ورود نور خورشید به درون جنگل جلوگیری می‌نمایند و از آنجایی که شب‌ها این جنگل بسیار تاریک می‌شود بسیار ترسناک می شود و باید گفت تراکم درختان تنومند جنگل تاریک نسبت به دیگر جنگل‌ها بسیار بیشتر است.
بعد از خوردن صبحانه به راه افتادیم اما شوربختانه آقا بهرام و چند نفر دوستانی که مسیر را قبلاً امده بودند ، مسیر را فراموش کرده بودند .
هر چه می رفتیم به جایی نمی رسیدم. آنقدر پیش رفتیم تا به جایی که شیب بسیار تندی داشت و حتی پاکوب هم نداشت، رسیدیم از روی برگ های لغزنده و لیز راه می رفتیم که هر آن توانایی لیز خوردن به پایین را داشت.
مدتی رفتیم بالاخره علی آقا گفتند:
- مستقیم کوه را بالا برویم تا به خط الراس اتصال دو قله لیلا کوه و عطا کوه برسیم.
ارتفاع قله های این دو کوه حدود هفتصد متر است ولی دارای شیبی تند و باورنکردنی است.
کوه را بالا رفتیم تا به یک پاکوب رسیدیم از بالا روستایی مشاهده کردیم، روستا شناسایی شد و علی آقا و آقا بهرام به توافق رسیدند که به سمت چپ بروند. مدتی بعد به یک گروه کوهنوردی دیگر رسیدیم. پس از گفتگوی کوتاه علی آقا و آقا بهرام با آن‌ها ادامه مسیر به سمت روستای دیو شل (شل =ناتوان در راه رفتن) تایید شد.
جالب بود که با شنیدن نام روستا آقا رحیم هم به خاطر آورد روستایی به نام چو شل هم در سمت سیاهکل دیده اند که برای ما تشابه جالبی بود.
نکته مهم و خاطره انگیز این کوهپیمایی را یادم رفت بگویم :
و آن حضور هنرمند و عکاس صاحب نام در گیلان استاد کامران بود. همگی از هنر ایشان بسیار بهره بردیم.
- ایشان زحمت پرتره های از ما که دست کمی از چهره نگاری نقاشان بزرگ را نداشت در دوربین حرفه ای شان ثبت کرده و بعد در گروه واتساپ فرهنگیان به ما هدیه دادند.
شنیده ام پرتره یک عکاسی هنرمندانه، خلاقانه با کیفیت است که هنرمند عکاس با نور و رنگ و نکات منحصر به فرد مسئله جادو می کند و با مشاهده عکس می توان از آن به ماهیت و شخصیت فرد پی برد.
القصه بعد از مطمئن شدن از درست بودن مسیر بازگشت حدود نیم‌ساعت رفتیم تا به کنار رودخانه رسیدیم. توسط دوستان و علی آقا آتشی برای دم کردن چای و گرم کردن غذا تهیه شد و بعد توسط ایشان و آقا رامین در جوار رودخانه در لیوان دوستان ریخته شد.
حدود ساعت ۱۴:۳۰ علی آقا اعلام حرکت کردند. همه زباله‌ها یک پلاستیکی حتی زباله‌هایی که مربوط به افراد بی‌خیال و آسیب رسان به طبیعت بود توسط علی آقا و آقا رامین جمع آوری گردید، آتش دقیقاً خاموش شد و دوستان پس از گذراندن ساعاتی خوش با بداهه گویی و بذله گویی های آقا اسماعیل و کمی چرت زدن و استراحت به راه افتادند.
خوشبختانه مسیر بازگشت نسبتاً صاف و هموار بود. بعد از طی کردن سه چهار کیلومتر به روستای دیو شل رسیدیم. پیرمردان بیکار ده ردیف جلو مغازه ها نشسته بودند و با چاق سلامتی دوستان ما همگی خوشحال و دوستانه پاسخ می دادند.
بعد از حدود پانزده کیلومتر کوهپیمایی و جنگل نوردی و راهپیمایی به مینی جت آقا فرخ مهربان رسیدیم.
پس از طی مسافتی با ماشین آقا بهزاد برای تکمیل مراسم سنتی مینی جت را متوقف کرد و مغازه به مغازه به دنبال سفارش بستنی بود. بعد از چند بار سوار و پیاده شدن بالاخره بهترین نوع بستنی زعفرانی نانی را با کلوچه تهیهاری کرد و به مینی جت برگشت.
البته به نظرم برای سن ما خوردن قند زیاد خوب نیست و همان بستنی کفایت می کرد و من که نتوانستم کلوچه را بخورم و آنرا در جیبم گذاشتم. از دوستانی که بیماری قند داشتند هم خبر ندارم.
مطابق معمول با تلاش آقا بهزاد و تهیه بستنی، شیرینی سفر صد چندان شد و با نوای خوش آقا اسماعیل این سفر و کوهپیمایی به خاتمه رسید.

برچسب: نویسنده: مهتاب یوسفی تاريخ: دوشنبه 30 شهريور 1405 ساعت: 10:20

صفحه بندی