خرید بک لینک

صعود به قله کاکوه

صبح ساعت ۴:۱۰ جلو منزل حسین آقا بودم. ماشین را پارک کردم و سر کوچه رفتم. حسین آقا و آقا حجت ۵ دقیقه بعد به من و آقا حسن ملحق شدند. شوخی و سر به سر گذاشتن آنی آقا حجت با تقلید صدای سگ و گربه و دوستان حین تلفن زدن ابتدا شد.

این بار بر عکس شد ما که همیشه اول از همه سوار می شدیم و آخر از همه از مینی بوس پیاده می شدیم. چون از طریق سیاهکل لاهیجان به دیدار قله پوشیده از درخت کاکوه می رفتیم، مدال نفر اول را نگرفتیم و مقام اول را به دوستان ساکن رشت واگذار کردیم.

اولین چیزی که منتظر دیدنش بودم دیدار دوستانم بود اما یک نفر نیامد همان که با مهربانیش خو کرده بودیم. پیشکسوت عزیزمان حاج آقا افلاک !

و دل تنگمان همچنان در رفت و برگشت به یاد این عزیز بود.

ساعت ۷ صبح ابتدا به کوهپیمایی کردیم. مسیر کوهنوردی الحق زیبا و سرسبز بود. این مسیر از ان‌هایی بود که از ابتدا تا انتهایش شیبی تند داشت. با صلابت و نفس‌گیر !

شاخصه اش باغ های چای و بعد درختان جنگلی کهنسال بلند بود ، که سن بعضی از آنها از من و دوستانم بیشتر بود. درختانی که با فرسایش باران و خاک، ریشه هایشان از زیر خاک بیرون زده و در جای جای کوهستان به شکلی حزن انگیز سرنگون شده بودند.

نگفتم که ارتفاع قله کاکوه ۱۰۹۸ متر است، این کوه یکی از قلل شاخص و جنگلی در شرق گیلان است. این رشته کوه زیبا میان شهرهای سیاهکل، لاهیجان و اطاق‌ور قرار گرفته است. صعود به این قله از یازده مسیر فرصت پذیر است. اطرافش جاذبه های فراوانی چون چشمه دولول، مرداب کاکوسل، آبشار چوشتول سیاهکل قرار دارد.

مسیر شیب دار جنگلی را در سایه درختان سر به فلک کشیده طی کردیم و پس چندین بار نفس‌گیری کوتاه مدت و صبحانه خوردن یکساعته و خوردن چای مخصوص علی آقا در مسیر صعود، حدود ساعت ۱۱ صبح به قله رسیدیم.

دوستان تا توانستند با تابلو زرد نام قله عکس انداختند. بعد های آقا عزیز گروه ۲۳ نفره مان را به مکانی تخت زیر سایه هدایت کردند.

همگی در آن نقطه مستقر شدیم که چون در آن مکان چشمه ای نبود. گروه تجسسی به رهبری سلطان ردزنی و خوانش جی پی اس علی آقا با کتری و قوری و ظروف آب راهی یافتن چشمه شدند. آقا مطهر، محمد آقا، آقا بهمن، آقا رحیم و من این گروه را تشکیل می دادیم. بقیه مشغول جمع آوری هیزم و روشن کردن آتش شدند.

از سمت مقابل از شیبی بسیار تند حدود نیم‌ساعت پایین رفتیم. من به آقا رحیم گفتم برگشتن سختی خواهیم داشت. تحلیل‌های علی آقا در جی پی اس نشان داد که ما از چشمه مورد نظر بسیار دور شده ایم و تا اولین چشمه چند ساعتی راه است و باید ناکام برگردیم و از نقطه آغاز پایین آمدنمان در سمتی دیگر به دنبال چشمه یرویم.

مسیر برگشت به قدری سنگین و سخت و عمودی بود که من فقط دعا دعا می کردم زودتر به نزدیکی محل اقامت دوستان برسیم تا از ادامه همراهی و جستجو انصراف بدهم و پیش دوستان کنار آتش برگردم.

بالاخره به محلی رسیدیم که باید به سمت دیگر به پایین سرازیر می شدیم. علی آقا هم که پی به قیافه مردد من برده بودند پیشنهاد دادند که به سبک قهرمانانه ای به کمپ استقرار دوستان برگردم. آقا رحیم هم که رفیق و همراه اول است. با من دوباره در شیبی عمودی و محل استقرار دوستان برگشتند.

وقتی رسیدیم همه ناهار خورده بودند. به پیشنهاد آقا رحیم زیرانداز مان را انداختیم. ایشان قابلمه لوبیا پلوشان را کنار آتش گذاشتند تا گرم شود.

پس از گرم شدن غذایشان را طبق معمول به اصرار نصف کردند و برای من ریختند. من هم نیمی از غذایم را که به خوشمزگی غذای ایشان نبود در ظرفی ریختم و بقول انگلیسی ها غذایمان را با هم (سهیم شدیم) share کردیم و بماند که ترشی و آلو زرد و خیار مزرعه شان واقعاً بی نظیر بود. ناهارمان تمام شد. دوستانمان هم چشمه را نیافته و خسته و گرسنه و تشنه بازگشتند.

البته همه ما آب ذخیره داشتیم اما برای چای درست کردن کافی نبود.

بعد از غذا چند نفرمان دراز کشیدند و چرتی زدند.

حدود ساعت ۱۴:۰۰ آهسته آهسته وسایلمان را جمع کردیم. دوستان آتش را خاموش کردند و به سمت پایین و محل پیاده شدن از ماشین به راه افتادیم. وقتی رسیدیم مینی بوس منتظرمان بود. در طول مسیر و حتی در ماشین بداهه خوانی، نصایح اخلاقی، شوخی، جوک، سربه‌سر گذاشتن، بذله گویی ها و آواز خوانی جناب موافق و آقا حجت همچنان ادامه داشت . بالاخره در لاهیجان پرونده این سفر شیرین با بستنی های خوشمزه ای که آقا بهزاد تهیه کردند بسته شد.

برچسب: نویسنده: مهتاب یوسفی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:12

صفحه بندی