صعود به ارتفاعات سوته در روز جاری ساعت ۳:۳۰ جمعه. ۱۴۰۵/۰۴/۱۲ به سمت منزل حسین آقا به راه افتادم وقتی ماشین را پارک کردم ایشان جلو در منتظر بودند و بر عکس همیشه آقا حجت نیامده بود. تماس های مکرر با ایشان فایده نداشت و یقین کردیم که خواب مانده است. دست بر قضا باتری گوشی حسین آقا هم تمام شد. راهکار حسین آقا زدن گوشی شان به شارژ و تماس از تلفن خانه بود. پس از برگشتن ایشان معلوم شد آقا حجت بیدارند اما نیمه شب به حمام رفته بودند. ما سرکوچه رفتیم. حسین آقا گفتند مینی بوس نمی آید آقای رامین مثل دفعه قبل به دنبالمان می آیند و ما به صورت کامپکت و فشرده چهار نفری به رشت می رویم و آنجا نفر آخر به یک تاکسی سوار می شوند. من و حسن آقا و حسین آقا عقب نشستیم و آقا حجت هم که بسرعت خودش را رساند جلو نشست نفر چهارم حاج آقا اسماعیل بودند که هر کاری کردیم عقب روی صندلی پراید جا نشدند و بنده خدا به سختی کنار آقا حجت جلو نشست. آقای رامین هم که این بار با سرعتی باور نکردنی می رفتند در چند دست انداز و برش ارتفاع آقا اسماعیل را کنار آقا حجت جا انداختند و تا میدان یخچال سازی این بندگان خدا طاقت آوردند. بعد آقا اسماعیل به تاکسی دوستان منتقل شد و آقا رامین و راننده تاکسی عین عملیات تعقیب و گریز و سپر به سپر شبیه مامور دو صفر هفت رانندگی کردند تا مزگده! همیشه کوه و پرتگاههایش رعب انگیز و هیجان داشت ایندفعه ماشین سواری. در یک چشم بر هم زدن به مزگده رسیدیم. دو ماشین دیگر از دوستان همنورد بدون انتظار برای رسیدن ما به مزگده رفته بودند. همه چیز کمی متفاوت شده بود. همیشه چه با مینی بوس چه سواری با هم سفر را شروع کار می کردیم و با هم تمام می کردیم ولی این بار نه با هم آغاز کردیم و نه به خاتمه رساندیم. ساعت ۶:۰۰ صعود را از کوچه با شیب تند زاویه حدود ۸۰ درجه آغاز کردیم. به دلیل بارندگی مسیر تا حدودی گلی بود. من گترم را نپوشیده بودم شلوارم کمی گلی شد. من همیشه از خانه گتر را می پوشیدم دفعه قبل حسین آقا گفتند: چرا گتر پوشیدی؟ هوا به این خوبی! این بار به حرف ایشان چون بارندگی نبود گتر را نپوشیدم. با درخواست دوستان ساعت ۸:۳۰ در جای تخت صبحانه خوردیم و پس از نیم ساعت دوباره شیب تند را ادامه دادیم تا ساعت ۱۰:۳۰ بالا رفتیم و در محلی ییلاقی کنار یکی از کلبه های چوبی چوپانان که آب و دستشویی داشت اطراق کردیم. زیراندازم را انداختم و کفشم را در آوردم . تعدادی از دوستان پیشنهاد دادند که به قله زرده کوه بروند. علی آقا راهنمای گروه مطابق معمول زحمت پر کردن کاری و قوری و چای را کشیدند و دم کردنش را به آقا رامین و آقا حجت سپردند و به من هم گفتند شما نمی آیید؟ من چون توان خودم را می دانستم به علت اینکه جمعه پیش کوهنوردی سنگینی کرده بود و دو روز پیش هم از سفر امده بودم. سپاسگزاری کردم. در ضمن این صعود نزدیک به چهار ساعت دیگر کوهپیمایی داشت. انصراف دادم. من در کنار آقا حجت، آقا اسماعیل، آقا رامین، آقا سجاد و آقا بهزاد ماندم. با اظهار لطف آقا بهزاد کنارشان رفتم و با آلبالو گرو و بادام پذیرایی شدم اما برای اینکه مزاحمشان نباشم بلند شدم ابتدا به گرفتن عکس از گل و گیاه و درخت آن. اطراف کردم. ناهار را زیر سایه درختی مجاور درخت آقا حجت و آقای رامین خوردم و چون آن منطقه چراگاه گاو بود و فضولات زیادی روی زمین بود انواع پشه ها هم دور ما می چرخیدن و من طعمه نیش پشه ها شدم. بالاخره دوستان خسته و کوفته با چهره های زرد و رنگ پریده و سرخ و عطشان برگشتند. چای آماده را نوشیدند و قابلمه ها دور آتش چیده شد. بعد حدود یکی دو ساعت علی آقا خبر دادند که حرکت کنیم. چون درگیر مبارزه با مسیر نبودیم بازگشت برایم خیلی زیباتر بود و من تا می توانستم عکس انداختم.، بالاخره ساعت ۱۷:۰۰ به روستای مزگده رسیدیم متاسفانه تاکسی قرار بود ساعت ۱۸:۰۰ دنبال دوستان بیایید من به شخصه به احترام دوستان بر خودم واجب دیدم که کنار دوستانم بمانم. یکی پیشنهاد داد کوله پشتی دوستانی که با دو تاکسی امده بودند در ماشین ما گذاشته شود و ماشین به حدود چهار کیلومتر پایین تر ابتدای ورودی و.جاده در از دست انداز و سربالایی نامناسب و تند بماند و ما پیاده تا آنجا برویم. ماشین آقای فرهاد مسافرانش از همان ابتدا پر شد و رفت. تاکسی اول آمد در مسیر پیاده رویمان آمد پر شد و رفت. تاکسی دوم هم در وسط مسیر آمد پر شد و با دو نفر از همراهان ماشین ما پر شد و رفت. علی ماند و حوضش من ماندم و حسن آقا که حدود دو کیلومتر پیاده جاده را باید راه می رفتیم دوستان ما هم نکرده بودند دنبالمان بیایند تازه وقتی رسیدیم تلفن زدند و گفتند صد متر جلوتر بیایید ما را می بینید. بندهٔ حلقه به گوش اَر ننوازی بِرَوَد. لطف کن لطف، که بیگانه شود حلقه به گوش. بالاخره من و حسن آقا هم سوار شدیم و با سرعت مافوق صوت به رشت رسیدیم و آقا اسماعیل را که بسیار شاکی از این برنامه ریزی بود عقب نشست و چهار نفره من و حسین آقا و حسن آقا در صندلی عقب پراید نشستیم و در حالیکه پاهای همه خشک و بی حس شده بود در ترافیک سنگین رشت حرکت می کردیم. کودکی هاج و واج به ما نگاه میکر که چگونه چهار پیرمرد در صندلی عقب پراید جا شدهاند. رانندهای کنارمان آمد و خندید و گفت:
- آقا همه دارن بهتون می خندن ... چجوری کج و کوله تو این پراید کوچیک نشستین...
به همین شکل در ترافیک شهر و حتی بزرگراه رشت انزلی آمدیم. همه از درد زانو و کمر و دست بخود می پیچیدند اما به احترام هم چیزی نمی گفتند و تحمل می کردند. ولی آقا اسماعیل تحملش طاق شد و با جدیت و عصبانی تهدید کرد که اگر دور بعد به همین منوال باشد همان جلو خانه شأن برمیگردند و به کوهپیمایی نمی آیند. سرانجام حدود ساعت ۱۹:۰۰ سر کوچه حسین آقا رسیدیم و اسباب تفریح و خنده ماشین های مجاور به مقصد رسید.
برچسب:
نویسنده: مهتاب یوسفی